تبليغاتX
مسافر
سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 9:21

دلتنگم... دلم براي خودم تنگ است... براي آن پرستوي مهاجري كه مسير بازگشت خود را گم كرده است... براي دخترك معصومي كه ارمغان زمستان است
خسته ام... ذهنم از هجوم افكار خسته است... از آن دلتنگي ها و منتظر بودن ها و دل به اميد بستن ها...شكسته ام... دلم به زير فشار غم شكسته است... دير زماني است دخترك غمگين درون آيينه را نمي شناسم...

دخترك غمگين درون آيينه مدتي است مرا نگاه نمي كند... نگاهش منتظر است... چشمهايش خيس و نجواهايش بوي غريب تنهايي دارد...

دلتنگم... براي آن پرستوي مهاجري كه زمستان سرد بي كسي را رها كرد و پا به سرزمين زندگی نهاد و سهمش از آن، دلتنگي هاي بي شمار و حسرت بود...

دخترك درون آيينه در انتظار بهار است... زمستاني كه او را به ارمغان آورد، گويي بهاري در پي نداشت... گرچه پرستوي مهاجر وجودش مسير بهار را گم كرده است اما دخترك درون آيينه در انتظار بهار است...

نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 20:20

چوپان ذهن

 

گله های خاطره را

 

به چرا آورده است

 

و دلم نی لبکی است که غروبها می خواند

 

محزون و دلنشین

کسی آواز نی مرا نمی فهمد

 

کسی بغض ها و دردها را نمی بیند

 

ستاره های خاطره ام می گریند

 

کسی اشک ستاره را نمی بیند

 

دل من محفظۀ تنگی از خاطرات است

نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 14:5

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 18:33

مادر خوبم به خاطر تقدس و جایگاهی که در زندگیم داشتی خیلی کم پیش آمد که صورتت را ببوسم. جای بوسه ی من همیشه زیر پاهایت بوده و مطمئنم که آن هم از سر من خیلی زیاد است. همه ی روزهای عمرم تقدیم به تو و زندگیم فدای تو باد.

نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 20:51
اي كاش ميدانستي شبها....تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام به سياهي چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود در روي زمين كسي هم هست كه سبزي لحظه هايش ....روزي آرزويم بود.
نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 16:48
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟ گفت:نخريدند،تمام شد...!

نوشته شده توسط (مسافر) | لینک ثابت | موضوع: