می خواهم از روزی که بر ما گذشت بنویسم طبق معمول ظهر این پنج شنبه بیدار بودم و چون عصر سر کار نمی رفتم با خیال راحت کنار خانواده بودم ساعت از 2 ظهر گذشته بود و دقیقا ساعت 2:2 را نشان می داد که موبایل به صدا در امد از ان سوی خط صدای لرزان مردی را می شنیدم که با دلهره صحبت می کرد سعی می کرد با آرامش صحبت کند اما لرزش صدایش حاکی از حادثه تلخی بود آری تلخ و ناگوار دست بی رحم اجل نو گل ما را از ریشه کنده بود حمیدرضا فقط دو بهار را دیده بود و اکنون در یک حادثه رانندگی چشم از دنیا بسته بود چه زود از این دنیا دل کنده و به اخرت شتافته بود پدر و مادرش نیز شدیدا مجروح شده و به بیمارستاني دراصفهان منتقل شده بودند و در این میان ابوالقاسم نیز که اولین سال ازدواجش را چند روز پیش جشن گرفته بود نیز به دیار باقی شتافته بود چه سخت و غم انگیز بود. تلفن را قطع نموده و مات و مبهوت مانده بودم که چه بگویم و از کجا بگویم باز موبایل زنگ می خورد ساعت 2:8 است جعفر پشت خط است سعی می کنم به آرامی و خونسرد صحبت کنم و موضوع فوت برادر زاده اش و مجروح شدن برادر و خانم برادرش و فوت ابوالقاسم را غیره مستقم به او بگویم اما متوجه می شوم که جعفر از من بیشتر استرس دارد و با ناراحتی صحبت می کند فکر می کنم موضوع را می داند اما موضوع از قرار دیگریست عمه کوکب عمه مهربان و خوش رو و رنج کشیده نیز دار فانی راوداع گفته است و در همین لحظات اندک(6دقیقه) خبر مرگ 3 نفر از فامیل را به من می دهند به کلی دگرگون می شوم اما باز هم خونسردی خود را حفظ می کنم و رو به خانواده می گویم که عمه کوکبمان در گذشته است و خانواده علیرضا تصادف نموده و در بیمارستان است با عجله خود را به منزل عمه کوکب می رسانیم انجا شلوغ است و همه در غم از دست دادن عمه کوكب ماتم گرفته اند چند نفر از مرد های فامیل مرا به گوشه ای می خوانند و از خانواده علیرضا می پرسند با تاسف به آنها می گویم که حمیدرضا و ابولقاسم از دنیا رفته و علیرضا و خانمش در بیمارستان می باشند اندکی بعد صدای گریه ها بیشتر می شود و از قرار معلوم خبر مرگ حمیدرضا و ابولقاسم را به همه می دهند تا مردم به خاطر انها در غم و اندوه فراوان قرار بگیرند.لحظاتی بعد قدرت برای همدردی با خانواده عمه کوکب به انجا می اید نگران به نظر می رسد اما بیشتر از هر کس نگران است شروع به صحبت کردن می کند و می گوید که پسرش و دخترش که به عسلویه می رفتند در بین راه تصادف کرده اند پسرش بیهوش شده و دخترش نیز مجروح شده که آنها را بیمارستان شیراز منتقل نموده اند و ظاهرا حال عمومی انها را خوب توصیف کردند و جای نگرانی نیست تصمیم می گیریم که به اصفهان برویم با افراد فامیل هماهنگ می کنیم که ساعت 3 صبح حرکت کنیم ساعت 11:30 شب است که موبایل جعفر زنگ می خورد اول فکر می کنیم که دایی جعفر برای هماهنگی سفر اصفهان تماس گرفته است اما ظاهرا این بدبیاری ها تمامی ندارد عبداله یکی از اقواممان در گچساران چشم از جهان بسته است . در این موقع واقعا نمی دانم چه بگویم و چطور بیان کنم غم و غصه یک ایل را که در اندوه از دست دادن عزیزانشان ماتم گرفته اند غم و اندوهی که لحظه به لحظه بر ان افزوده می شود
یاد عزیزان به خیر و روح پر فتوحشان با بهشتیان محشور باد.

غربت را نبايد در شهري غريب يا در گم شدن لحظه هاي آشنا جستجو کرد
هر وقت عزيزت نگاهش رو به غريبه تعارف کرد
تو غريبي
براي آخرين سفر چه دل شكسته ميروي
چقدرگريه ميچكد ز كوله بار چشم تو
و من چه پير ميشوم در انتظار چشم تو
نگاه خيس پنجره ميان كوچه وا شده
دچار بغض بدرقه، اسير دردها شده
سكوت كوچه عاشق ترنّم عبور تو
و من هميشه تشنه نگاه پر غرورتو
فقط تويي كه ميشوي پس از خدا، خداي من
و عشق ضجّه ميزند ميان گريههاي من
گره بزن تن مرا به تار و پود اين سفر
و يا دل مرا ز من بگير و با خودت ببر
پس از تو قلب عاشقم سياه و سنگ ميشود
دلم براي چشم تو چقدر تنگ ميشود
اميد و آرزوي من به چشمهاي تو قسم
نرو...بمان...كه با تو من به عاشقانه ميرسم

هرچی نثارت بکنم، یه آسمون بی کسیه
قصه تو، قصه من، قصه عاشق بودنه
حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه
نمی دونم یادت می یاد روزایی که غصه نبود
حیف که همیشه این روزا، خاطره می شه خیلی زود
یادش بخیر زمانیکه شعرای من مال تو بود!
دست من از تو می نوشت، قلب من از تو می سرود
اما دیگه فاصله ها چیزی برامون جا نذاشت
انگار نمی شه دور بود و پیش کسی دل جا گذاشت
شاید اینم یه قصه بود، که قهرماناش ما بودیم
ما که بغیر از دل خوش دنبال چیزی نبودیم ...
حالا دیگه تو فال ما نشونه عاشقی نیست
دیگه نمی شه گفت که عشق، چیزی همیشه موندنیست
ديگر حرفي نمي زنم ، ديگر نمي خواهم از تو بنويسم ، بسرايم ،بگويم ، ديگر همه تن تو را به تو وا مي گذارم . سكوت مي كنم از لحظه كه بگذرم آرام مي شوم و از اين من جز نگاه باقي نمي ماند ، نگاه عاشقانه اي در چشمان جاويدان تو . امشب ،شب عبور است طپشهاي گاه گدار و بي امان قلبم ،و اين دلشوره تلخ وشيرين ،شايد امشب خدا از خوابم رد شود. شايد تو امشب نامم را باز خواني . .شايد ،شايد اين شور و اشتياق عاشقي را به جنون بگشاني . من امشب راهي ام ، گفتگوي تو و من را پاياني نيست . اين سكوت بعد از من نيست ، پر است از واژه هاي ناگفته و رنجهاي ناشنيده ات ، امشب شب عبور است شايد خدا هم امشب از خواب من بگذرد .
ریحانه عزيزم ، مثل تو سفر خواهم كرد بي نام ،بي نشان بي هياهو و در جستجوي غريب از تو كه بي نشان و مهربان مي گذري
امشب ، امشب انگار نمي خواهم گفتگو را به پايان برسانم . امشب را سرانجامي نيست ، امشب را پاياني نيست . امشب مي گذرم و مي روم و تو اميد من باز سراغم را مي گيري و باز طلوع مي كني . امشب خورشيد خواهم شد ، امشب خورشيد خواهم شد و در افق آرزو و ترانه طلوع خواهم كرد .
بهار غريب آشناي من ،مهربان بي ادعاي من ،عاشق ، معشوق ، محبوب ،امشب مثل تو دچار نبرد غربت مي شوم ، امشب مثل تو خستگي ها را زير پا مي گذارم كوله بارم را آماده مي كنم و مي روم .
امشب شب عبور است ، شب آغاز و پايان لحظه هاي بودنم ، امشب چشم انتظار كلامي از تو ام سلامي شايد ، نوري ؤ دوباره صداي قدمهايت مي آيد ..................
