بهمن قبادی – هفت نوامبر دو هزار و نه
ادامه مطلب
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
.... و پايان داد
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود
....كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
د..لم براي تو تنگ است...
بی تو تنهاترينم
ديشب با جاده حرفها زدم...
جاده ای که بين ما فاصله انداخت! جاده ای که تو را از من گرفت! يا مرا از تو!! نميدانم
اما...کاش هيچگاه مرا به خود نخوانده بود
کاش ميگذاشت،چون کودکی در آغوش گرمت بياسايم
کاش مرا با غربت آشنا نکرده بود
کاش طعم جدايی از تو را هيچگاه نميچشيدم
کاش مرا باز گردانند...کاش صدای التماسم را بشنود
کاش بی قراريم را ببيند...کاش کمی مهربان تر شود
عزیز من! امشب تو را آرزو دارم
امشب هوای پاک تو را برای نفس کشيدن کم دارم
امشب نوای دلپذير آوای تو را ميخوانم امشب...بی تو بودن را با تمام وجود احساس ميکنم
امشب با قاصدک خيال همراه ميشوم...شايد مرا به تو رساند
امشب نفسهايم...حرفهايم...اشکهايم...عشقم...و همه وجودم برای توست
برای تو،که عزيزترينی
برای تو مهربانم
ببخش که همه دلتنگيست
که جز دلتنگی برايت چيزی ندارم
بپذير از اين سفرکرده
که جز تو آرزويی ندارد
می جود زنجیر ها دستان مجروح مرا
خواب می بینم که توفان سیاهی می برد
خصم عاصی را نه، آری، عصمت نوح مرا
خواب می بینم که درخون ها رها شان کرده اند
آخرین قصّاب آهو های مذبوح مرا
خواب می بینم که دفتر های شعرم مرده اند
می برد مرداب ماتم های مشروح مرا
می پرم از خواب، در بسته است دورم تیرگی است
می خورد دیوار ها دیوار ها روح مرا
فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست! دوست داشتن امری لحظه ايست ولی داشتن دوست، استمرار لحظه های دوست داشتن است

