به کوه مان نگاه میکنم که چه غریبانه اطراف آن را غبار گرفته است و دیدگانم قدرت دیدن آن را ندارند آری زادگاهم سرایم وطنم آنجایی که کودکیهایم در آنجا سپری شد آنجایی که تمامی سنگهایش شاهد شادیها و غم هایم بودند آنجایی که تمامی درختانش یک روزی سایه بانم بودند و تمامی کوهها و تپه هایش پناهگاهم بودند . آنجایی که با خاکش الفت خاصی گرفته بودم و خاکش گهواره زندگیم بود آنجایی که از شبهایش هم نمی ترسیدم چون زادگاهم بود چون در دامن آن بزرگ شده بودم و هستیم همه ازبود .
پرستو را با گرما عهدي است كه هر بهار تازه مي شود.وطن پرستو بهار است و اگر بهارمهاجر است از پرستو مخواه كه بماند.
مسافر
لحظه ها را چون مسافر باتو مي مانم
لحظه هاي عمر را تا آخر باتو مي مانم
توا زمن گريزان اما چه حاصل
منم كه تادم آخر باتو مي مانم
تو كه ديوانه كردن شد خيالت
منم كه ديوانه وار با تو مي مانم
تو كه عاشق شدي بر مال دنيا
منِ بي بضاعت حاتم وارباتو مي مانم
تو كه لحظه ها را از من گرفتي
منم كه ثانيه هاي انتظار با تو مي مانم
تو نخواستي كه من باشم كنارت
يك عمر مجنون وار با تو مي مانم
تو كه بر من جفا كردي هميشه
منم كه يك عمر وفادار با تو مي مانم
اگر عاشق شدي از من بريدي
بيا كه روزهاي دشوار با تو مي مانم
اگر رفتي كه دل عاشق نباشد
منم كه تا قيامت هوادار با تو مي مانم
چه راحت دل بريدي و گذشتي
تو رفتي و اميدوار با تو مي مانم
تو كه با رفتنت سوزاندي دل را
با دل سوخته و خاكسار با تو مي مانم
تو را با دل چه سودايي بود آخر
من گم گشته يوسف وار با تو مي مانم

