تبليغاتX
مسافر غریب
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 11:37
سلام 
سلام به بهار سلام به آنهایی که دلی بهاری همیشه در سینه دارند و بهار را  برای همیشه در گوشه ای از قلب مهربانشان جای داده اند .
سال نو می شود و نوروزی دیگر در راه است و ما همچنان منتظر و چشم به راهیم .
چشم به راه لحظه ها ،چشم به راه عزیزانمان ، آنهایی که با ما وداعی تلخ داشتند  و چند بهاری است که روی ماهشان را زیارت نکرده ایم و همیشه منتظر مانده ایم و انتظار ما را پایانی نیست .
من از همه دلخوشی هایم از زندگیم از شادیهایم از وابستگی هایم به دنیا دل می کنم تا شاید روزی مهمان عزیزان شوم .  من  بعد از سفر  بهنام عزیزم و پاره تنم هرگز به فکر دنیا و دل بستن به دنیا نبوده ام و آرزویم زیارت روی ماه عزیزم است .
من بهار را به همه عزیزان تبریک می گویم مخصوصاً به آنهایی که نمی توانم زیارتشان کنم و تقدیم ویژه به پاره تنم (بهنام عزیزم)- برادر مهربانم  بهارت مبارک عیدت مبارک ، تنهایی در غربت به تو سخت می گذرد  من بهار را با اشکهای پاکم تقدیمت  می کنم  و هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد در راه زندگی در امروز و فردای دنیا در چهار فصل سال و در تمامی ثانیه های عمرم به یادت هستم .
من امسال برای همه خانواده عیدی می گیرم  و نمی دانم برای تو  عیدی چی بگیرم من یک دسته گل سرخ برات عیدی می گیرم  و بر روی آرامگاهت می گذارم .
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: شخصي 
سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 12:54

                                به نام خدا                                                                  

نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم         هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد

گاهی وقتا اینقدرآب و هوام ابری میشه         که قدر اشکهای من از رود کارون نمیاد

   من از دیار ابرها ، کوهها و دشتها می نویسم من از نغمه غم انگیز بلبل های بی پناه می نویسم من از راههای دور می نویسم من از گریه گنجشکان بی آشیانه می نویسم من از مادران و پدران داغدار می نویسم من از بی حرمتیها می نویسم .من درد و دلهای بی صدای کودکان یتیم را خوب می فهمم من دستهای رو به دعای مادران را می بینم من غم بزرگ پدران غریب را خوب می دانم .چه سخت است در دیار و وطن خویش غریبانه زیستن، چه سخت است فرزند خویش را از دست دادن و کسی به کمک نیامدن چه سخت است از قانون گفتن ولی اجرا نکردن چه سخت با مردم بودن اما نبودن چه سخت است از ملت بودن ونبودن.

مسئولین آموزش و پرورش شهرستان ممسنی،آیا به یاد دارید دوم آبان 1383 در منطقه بردنگان در روستای نرمون در یکی از غروب های پاییزی جوانی 16 ساله(اول دبیرستان) به نام بهنام خردمند هنگام بازگشت از مدرسه در اثر طغیان سیل در رودخانه غرق شده و با توجه به اينكه به تمامي نيروهاي انتظامي شهرستان اطلاع داده مي شود و موضوع به صورت كتبي به اطلاع كلانتري شهر ممسني مي رسد هيچ ارگان و يا سازماني اقدامي نمي كنند و فردای همان روز در 10کیلومتری همان رودخانه جسد بی جانش  پيدا شده. اگر سعدی رحمه اله علیه می فرمايد:بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند**چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار

اما در شهرستان ما بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند  و عضوی از یک مجموعه از دست می رود و دیگر عضو ها بی خبر می مانند. اما چند صباحی بعد در شهرستان لردگان از توابع استان چهارمحال و بختیاری مدرسه ای آتش می گیرد و تعدادی دانش آموز در آتش می سوزند و جان خود را از دست می دهند و چه خوب مشخص می شود که در لردگان بنی آدم اعضای یکدیگرند. رادیو تلویزیون و تمامی رسانه ها اخبار را منتشر نموده و رئیس جمهور وقت (آقای خاتمی) دستور می دهد از بودجه کشور راس 48 ساعت خسارات وارده تامین گردد .چون اصل بیست و نهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می گوید:برخورداری از تامین اجتماعی از نظر بازنشستگی ، بیکاری ، پیری ، از کار افتادگی ، بی سرپرستی ، در راه ماندگی ، حوادث و سوانح و نیاز به مراقبتهای پزشکی به صورت بیمه و غیره حقی است همگانی و دولت موظف است طبق قوانین  از محل در آمدهای عمومی و در آمدهای حاصل از مشارکت مردم خدمات و حمایتهای مالی فوق را برای یک یک افراد کشور تامین کند .اما گر چه اینگونه نبود بلکه هیچ مسئولی در آموزش و پرورش شهرستان ممسنی جهت سرکشی و تسلیت به خانواده آن مرحوم رجوع نکرده و هیچ کمک معنوی و روحی به این خانواده داغدار نشد بلکه پزشکی قانونی شهرستان و دادگستری شهرستان علت مرگ را تشخیص نداده و بار گران را گرانتر کردند و جسد آن مرحوم را تحویل خانواده داغدارشان ندادند  و خواستند این قصه درازتر شود و درد و آلام این خانواده را افزونتر نمودند تا به قول خودشان به قانون عمل کرده باشند .چرا اکنون پس از گذشت يك سال و سه ماه از این واقعه کسی نمی خواهد قانون را عملی کند؟در روزی که این خانواده داغدار از نظر مالی در وضعیت بحرانی و از نظر روحی کاملا تضعیف شده بودند خرجهای بیهوده ای را برای این خانواده تراشیدند. هزینه حمل جسد از بهشت زهرا ی نورآباد با آمبولانس شخصی به شیراز  نگهداری جسد در دارالرحمه شیراز هزینه معاینه و کالبد شکافی جسد، ارجاع جسد با آمبولانس شخصی از شیراز به زادگاه آن مرحوم در ماهور میلاتی و تمامی هزینه هایی که می توانستند در این موقعیت زمانی بر بار مشکلات هزاران بار بیشتر بیفزایند . غم از دست دادن عزیزمان و ناکارآمد بودن پزشکی قانونی شهرستان و تصمیم غیره منطقی قاضی یوسفی باعث متحمل شدن خسارات گزافی برای خانواده مان شد . قلبمان شکسته بود عزیزمان از دست رفته بود مرحمی نداشتیم و همه نمک به زخممان می پاشیدند غریب روزگار شده بودیم تنهای تنها مانده بودیم و یک دنیا مشکل و غم پیش رویمان بود و هیچ یاوری جز خداوند متعال نداشتیم . ریاست آموزش و پرورش ممسنی ، دبیرستان پسرانه بردنگان چرا کسی به دیدن این مادر و پدر داغ دیده نیامد چرا کسی یک متر پارچه مشکی بر دیوار این خانه نچسباند چرا کسی دلدارمان نشد چرا کسی فریادهایمان را نشنید .چرا همه بی صدا نشستید مطمئن باشید همیشه روزگار به این شکل نخواهد ماند مطمئن باشید که باید روزی جوابگوی اعمال خود باشید . کسی در حیطه کاری شما از دنیا می رود و شما بی خبر می مانید وای به حال شما اگر از پس امروز فردایی باشد . فردایی که جوابگوی اعمال خود باید باشید مطمئن باشید که جواب این همه نامهربانیها و سنگ دلیها را در محضر شریف خداوند  نمی توانید بدهید چون جوابی ندارید چون می توانستید فریادرس باشید اما نشده اید .چون مسئول بودید اما قدم پیش نگذاشتید چون فقط رئیس بودیدو مسئول یک قشر در جامعه، اما جوابگو نبودید.پس ناچار می شویم در این دنیا فقط به قانون و اصول آن متوسل شویم چنانکه اصل یکصد و هفتاد چهار قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می گوید: نظارت به حسن جریان امور و اجرای صحیح قوانین در دستگاهای اداری به عهده (سازمان بازرسی کل کشور) می باشد پس ناچار هستیم شکایت خود را پس از گذشت يكسال و سه ماه از این حادثه به سازمان بازرسی کل کشورتقدیم کنیم .                                                                                                                                

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: شخصي 
سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 11:38

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم حيف غصه هايي كه خوردم چون

 

ازت خبر نداشتم بعضيها وارد زندگي ما ميشوندو خيلي سريع مي روند.

 

بعضيها براي مدتي ميمانند و روي قلب ما رد پا مي گزارند و ما ديگرهيچ گاه

 

همان كه بوديم نيستيم تو مرا مثل خاطره اي فراموش كردي و من تو را مثل

 

خاطره اي به ياد سپردم آخه: اين رسم توست كه خاطره ها رو فراموش كني

 

ولي من عادت كردم به اونا دل ببندم و باهاشون زندگي كنم .

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی