تبليغاتX
مسافر غریب
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 19:17

وقتیکه نسیم جانبخش صبحگاهان ترانة عشق را در گوش شقایق دل زمزمه می کند ، وقتیکه آفتاب سادگی مهربانی را بر وسعت  اندیشه ام می پراکند.چگونه می توان به خزان اندیشید و از کویر خشک سخن گفت . گوش کن این نغمه دل انگیز بهار است که با گلهای معطر به مهمانی قلبها می آیند می توان پنجرة دل را گشود و به بهار سلام کرد من مدتهاست که به باور آمدنت نشسته ام و تو لطیف تر از شبنم به نگاه شقایقها می آیی . ای پرندة آرزوی من بگو ، بگو تا کی در تمنای وصالت به جادة امید دیده بسپارم  .آمدنت حدیث کهنه ای است که همیشه با من  تازه است و من در کشاکش باورها و دلشوره ها به آمدنت منتظر ماندم دلتنگم و دیدار تو درمان من است . نفرین بر جاده ها اگرمنظورشان جدایی باشد جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را . می دانی پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است

 « فراموشت نخواهم کرد تا نفسی در سینه دارم »

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 ساعت 23:35

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند یکی به دیگری سیلی زد . دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت .امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد .

آنها به راهشان ادامه دادند تا به رود خانه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند . ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد اما دوستش او را نجات داد . او بر روی سنگ نوشت امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد . دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید . چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن  و حالا بر روی سنگ نوشتی؟

دوستش پاسخ داد وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آنرا بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را  روی سنگ حک نمایی تا هیچ بادی آنرا پاک نکند.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 ساعت 12:44

هر چی آرزوی خوبه مال تو                                           

  هر چی که خاطره داری مال من     

اون روزای عاشقونه مال تو                                       

 این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن                                         

 توئی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاس مگه نه                                          

اول دوراهی آشنا شدن


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 20:57

دلم برایت تنگ شده است برای قدمهای استوارت ، دلم برای تو در آسمان تیرة شب پر می کشد دلم در هوای تو پر می کشد . وقتی که تو رفتی ، اشکهایم پناهی جزء آغوشت نداشت دلم برای تو برای صدای مهربانت برای دستهایت که سالها تکیه گاه من بودند برای چشمانت که آفتاب عمر خود را در آن نظاره می کردم. برای لحظه های با تو بودن تنگ شده است . ای دریای محبت ، ای آسمان شفقت ای زندگی من، آوازم هر لحظه در گوش ثانیه ها تکراری است . چرا نمی آیی تا باز هم غنچه های نسترن باز شوند . چرا نمی آیی؟ من زیر پای زمان مانده ام . چرا نمی آیی؟ چرا آسمان تو را می بوید . وقتی که خورشید از افق قلب من سر به در می آورد دلم در تکاپوی دیدن توست . قلب کوچک شکوفه ها در انتظار تو می تپد بیا که دستهای من تو را می خواهند بیا که آسمان در هوای تو می گرید . بیا ای سکوت پنجره  همراهت بیا ای سایة پرستوها فریادت . بیا که آشیانة من بی تو خالی است .بیا که آهنگ زمین هر روز تو را می خواند . بیا که جوان های غم در دلم روییده اند ای آسمان وفا ، ای دستهای پاک ، ای خوب من دوستت دارم .

ای مسافر جاده ها برگرد که زندگی بی تو هرگز نخواهم ، بیا که آسمان و زمین و همه وجودم تو را صدا می زنند ای مسافر جاده ها از سرزمین های دور از غربت قلبها به سوی افق خاکستری قلب من بیا ، بیا که این شروع لحظه های دلتنگی من است دلم برایت تنگ شده است یکی از همین روزها بیا

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 23:45
بهار آمد. خود خودش بود. همة سبزي و طراوت. همة زندگي. همة سرزندگي. همة بهار. حالا ديگر گم‌شده‌اش را پيدا كرده بود. مسافر، همان گم‌شده بود. تنها چارة دلتنگي. محتوايي بود كه ظرف وجودش را پر مي‌كرد. درست اندازة وجودش بود. نه كم‌تر، نه بيش‌تر. نه كوچك‌تر، نه بزرگ‌تر.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 19:28

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي ‌ و  بي‌ ره آورد برگردي .
 
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جستجو را  نخواهد يافت .و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد . مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر پيچ و خم، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هشتم خرداد 1385 ساعت 23:5

وقتی جاده مرا به بهانه ی غربت می خواند

خداحافظی درآشفتگی چشمانم دیده می شود

و آنگاه در عصر سفر یک مسافر به دور

صفحات غریب سرنوشت ورق می خورد

ومهاجرت در سرگردانی راه های ناشناخته

آغاز می شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: