تبليغاتX
مسافر غریب
پنجشنبه سی ام آذر 1385 ساعت 15:10
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 9:56

به علاوه عشق را با چه مي توانست معنا ببخشد اما در رويا ها ي دور و دراز خانه نشين كرده بود باران عشق از سرو رويش ناله مي كرد ته نگا هش نايافتني بود نه چشماني به زيبائي آهوان جنگلي ونه قدي به بلنداي سرونازهاي سر به آسمان عشق ته وجودش آرام مي گرفت به وجود كسي كه خودش معناي عشق را به ا و خورانده  بود اما چه از او به وديعه گرفته يك دنيا دوري و دلتنگي، عقل عشق را  رها مي كرد اما دل در وادي بيراهه ها سرگردان بود چه را يافت، فقط معنا گرش قلب شكسته اش بود چه مي ديد هر ازگاهي نگاه سرد عشقي را كه روزي نفس در نفس او بند مي آمد آري او را يافتم به علاوه عشق فقط خود به تنهائي معنا مي دهد زماني كه بي وفائي را با آن معنا دهيم دنيا هم رونق مي گيرد از نبود عشق .شايد به دنبالش بودم عشق را در زير سايه تنها ئيها معنا كرده بوديم يافته بوديم او را اما خيال آن به او هستي مي بخشيد باز هم قلب مالامال از غم نبود او معنا بخشيد به علاوه عشق را.................

فرستنده مطلب: رضوان آذين پور

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 20:47

با من بمان...

چشمانم را نخواهم بست

دستانت را رها نخواهم کرد

می خواهم بمانی

می خواهم برای همیشه در کنارم بمانی

برای همیشه

چشمانم را نخواهم بست

میترسم وقتی بیدار میشوم

رفته باشی

دستانت را رها نخواهم کرد

میترسم دیگر گرمی دستهایت را لمس نکنم

تو رویای سبز منی

می خواهم بمانی

برای همیشه ......

 

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 22:45
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 22:30
کاش می دانستی که می توانم پا یه پایت تا هر کجا که باشد بیایم ...
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 9:31

من و تو به اندازه يك دنيا ست فاصله احساسمان ،اشك من بي پناه است اما جاري شدنش از آن توست عادتم دادي كه به قلب شكسته ام تلنگر نبودن بودن و نخواستنت را بزنم بي احساس بودنت يادم آورد كه رويائي بيش نبوده ام كه وجودم فقط در كوچه پس كوچه هاي زندگيت حضور داشت و اينك با احساسي كه در وجودت مرده است زنده بودنم را زير سوال بردي با طرد كردن من مي فهماني كه من برايت قصه تمام شده اي هستم كه به ناچار بايد خودم خاتمه دهم خودم بازنده باشم و خودم گمشده اش اما مي توان زنده بود با خيال عشق مرده اي مي توان زندگي كرد با قلب شكسته اي اما نمي توان فراموش كرد بي وفائي عشق را در تنگناهاي احساس گمشده ي عاشقي آنروز ترس از دست دادنت در من پيدا شد كه ديگر دلي براي دلتنگي هايم به وديعه نگذاشتي و رفتي زماني كه دلم تنها به نفسهايت خوش بود   خيلي بي رحمانه از من ستاندي در خيال تنهائيها در بيابان بي احساسي قدم گذاشتم تا شايد فرياد سر در گمي ام را فقط خود بشنوي تا از رسواي عالم دور بمانم.  

فرستده مطلب : رضوان آذين پور

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 23:22
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 23:20

یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو

زیر بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده...

گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟ گفتی اگه چشمای قشنگ تو

بباره آسمون گریش می گیره...

گفتم یه خواهش دارم : وقتی آسمون چشام

خواست بباره تنهام نزار...گفتی به چشم...حالا امروز

من دارم گریه می کنم اما... آسمون نمی باره...و تو هم اون دور دورا

ایستادی و داری بهم می خندی...

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 19:37
 
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: