تبليغاتX
مسافر غریب
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 18:41

من و تو آهسته و بي صدا در كماكان زندگي فراق رااز هم ربوديم بي آنكه هر دويمان بخواهيم غريبه بودن را از هم باز ستانيم باز هم سالي دگر طي شد بدون ذره اي احساس ، احساسي كه چاشني غرور و خودخواهي حياتي است به نام سردر گمي ،در تنگناي عشق هميشه با تو بودن برايم با مصما بود اما بدان كه ناغافل نبودم گهگاهي از غرورت سر شاد مي شدم چونكه از خودخواهيت عشق را تجربه كردم اما زمانيكه غبار تكبربر شانه احساست سايه مي اندازد لگد مال آن برايت به شيرين ترين كار بدل مي شود بي صدا ميگذري بدان نديدنت بيشتر از نگاهت مرا دلتنگت مي كند در صحراي بي تو بودن دلم عزادار توست مي نالم از نبودن از باتوبودن چيزي برايم تكرار نمي شود بجز شروع كاووسي دگر اما بدان اينك در تنگناي اين هستم كه آيا قلب كوچك من سزاوار اين همه زخم توست يك عشق با دوسو بودن معنا مي بابد من همچون پرنده اي بي بال پر در دام تو ..................................

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 22:42

           گمان نمی کنم این دستها بهم برسند

                                                 دو دل شکسته در این انزوا بهم برسند

           ضریح  و  نذر رها کن , بعید  می  دانم

                                                 دو دست دور به  زور  دعا  بهم  برسند

           کدام دست رسیده به دست دلخواهش

                                                 که دستها ی  پر  از درد ما بهم  برسند

           فلک نجیب نشسته است و موزیانه به فکر

                                                 که پیش چشم من این دو چرا بهم برسند
            شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

                                                 و گرنه می شود آسان دو تا بهم برسند .

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 17:16

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:16

آهاي آهاي کبوترا ، شاپرکا ، قاصدکا
آهاي نسيم رهگذر ، اي مرغک شانه به سر
اي گل سرخ اقاقيا ، نسترنا ، شقايقا
اي کوچه هاي پر نفس ، پنجره هاي در قفس
آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست
اي بلبل ديوانه مست اي سرزمين دوردست
اي جاده هاي تب زده مسافران شبزده
 سايه ي او را ديده ايد ؟ صداي او شنيده ايد ؟
او را که در من زندگيست ، در من هميشه ماندني ست
آيا از او شنيده ايد ؟ او را به جايي ديده ايد ؟
او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 8:29

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، و مرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: