تبليغاتX
مسافر غریب
یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 21:37

عاقبت توفان رسید و برگ و بار از من گرفت

دسـت های سرد پاییزی، بهــار از من گرفت

ســاحل آرامشــی گسـترده بـــودم ، عاقبت

موج آن توفــان وحشت را ، قرار از من گـرفت

بوی لیلا بود و صحـرا، عشق آسان می نمود

در نخســتین منزل امــا اختیار از من گــــرفت

گفتم از غوغای این وادی گذشتن سخـت نیسـت

لیــک زنجیـــر جنون پای فــــرار از من گـــــرفت

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 9:53
نرم افزار فشرده سازي

         كرك برنامه

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:10

رهگذر تو که می آیی و هی می گذری و چه مبهوتی و مبهم! به چه ها می نگری؟ و چرا در گذری!؟ پیر این شهر ،شنیدم میگفت؛ آنچه داری و نداری دل توست وآنچه دانی و ندانی تب توست لیک آما تو بدانی بد نیست عشق، آئینه بدخیم شقاوت ها نیست. باز باران وتب گمشده ام می آید زیر بارانی این ماه کبود همچنان می آیی همچنان می گذری مات و مبهوت منم که چرا رهگذری، دل دیوانه ی بی تاب مرا می شکند!

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 17:2

خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 23:9
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 9:49

گاهی کنارم می نشينی

آرام آرام برايت می گويم و خود را لا به لای کلمات باز می يابم

مرا به نام می خوانی و صدايت نوازشم می کند

آرام می گيرم

دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم

فاصله اما زياد است و زندگی

از دستانم سُر می خورد

باز خالی می مانم و تو

تنها نگاهم می کنی.

قطره قطره می چکم و

در هزارتوی تَرک های بی رحم زمين

گم می شوم

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 12:1

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه دوم تیر 1386 ساعت 16:20

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟

 روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود

عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند

 و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: