تبليغاتX
مسافر غریب
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 17:15

مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود

تو خلوت آيينه ها به انتظار نشسته بود


مي خواست كه از اينجا بره اما نمي دونست كجا


دلش پر از گلايه يود ولي نمي دونست چرا


دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت


عكس هاي يادگاريشو براي ما گذاشت ورفت


دل كه به جاده مي سپرد كسي اونو صدا نكرد


نگاه عاشقونه اي براي اون دعا نكرد


حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمي زنه


تو لحظه هاي بي كسيش پرنده پر نمي زنه


باكوله بارخستگي تو جاده هاي خاطره


مسافر خسته من يه عمره كه مسافره...

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 14:17

قصد جـان می كـند اين عـيد و بهارم بـــی تو
اين چه عيدی و بهاری است كه دارم بـــی تو


گــيرم اين بــاغ ، گـلاگـل بشكــوفــد رنگــين
به چه كار آيدم ای گل ! به چه كارم بـــی تو؟


با تو تـرسم به جـنــونم بكـشد كـار، ای يار
من كه در عشق چنين شيفته وارم بـــی تو


به گـل روی تـواش در بگــشايم ورنه
نكـند رخنه بهاری به حصارم بـــی تو


گيرم از هيمه زمرد به نفس رويانده است
بــازهم بــاز بـهــارش نشـــمارم بـــی تو


با غـمت صبر سپردم به قراری كه اگر
هـم به دادم نرسـی، جان بسپـارم بی تو


بی بهار است مرا شعر بـهـاری ،‌آری
نه همه نقش گل و مرغ نيارم بـــی تو


دل تـنـگم نگــذارد كـه بـه الهام لبــت
غنچه ای نيز به دفتر بنگـارم بـــی تو

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 7:24

من مسافرم و تو همچنان می مانی

بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است

از تلخی روزهای گذشته و شیرینی خاطراتش

چیزهای زیادی ذهنم را پر کرده است

از شبهای تاریکش و  از تند بادهای مهیبش

بس خاطراتی تلخ و شیرین دارم

آری من کودکی عصیانگر بودم

روزگار به من آموخت که چه کنم

مهربان و دوست داشتنی اما ...

بودنم را کسی نفهمید و نبودنم را هم کسی ندانست

همیشه برای سفر آماده بودم

 و روزگار مرا (مسافر) لحظه های خویش کرده بود

آموختم آنچه به درد امروز فردایم می خورد

کشیدم همه درد ، دردی که مال فرداهایم بود

خندیدم ...

 اما روزگار تاب دیدن خنده هایم را نداشت

بی امان  دست به کار شد

خشکاند ریشه ی هرچه شادی بود

برید هر چه بهانه برای خندیدن بود

اما گریستم...

چون روزگار بدجوری بهانه گریستن به من داد

سوختم در آتش غمی که روزگار افروخت

اکنون من بهانه ای برای گریستن دارم

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: