تبليغاتX
مسافر غریب
شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 19:28
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود


شب که می شد نقشها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود


می شدم پروانه، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود


زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود


قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود


ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 18:29

شاید خاطری نرنجد و شاید کسی نفهمد و هیچ وقت نداند  که از کجا آمده و برای چه آمده و به کجا می رود و در طول زندگی خویش از زندگی چه خواسته است و بر روی این کره خاکی فقط موجودی زنده بوده است .

زندگی فقرا برایم سخت و زندگی ثروتمندان سخت تر از آن است و هیچ وقت نمی توانم این دو عنصر را در کنار هم قرار بدهم چون هیچ وجه مشترکی  در آنها نمی بینم و فقط دنیای تفاوت و اختلاف و فاصله می بینم .

آنهایی را می شناسم که محتاج نان شب هستند و شبها را با شکم گرسنه به صبح می رسانند آنهایی را می شناسم  که در طول عمرشان یک شب با خیالی آسوده به خواب نرفته اند و از فردا ها می ترسند .آنهایی را می شناسم که در زندگی خویش هرگز طعم   خوشی را نچشیدند .آری زیاد هستند افرادی که در کشور پهناور ما شب را بدون کاشانه و سر پناه به  صبح می رسانند زیاد هستند آنهایی که حتی در خیابانهای خلوت شهر در نیمه شبهای سرد زمستان جایی برای آنها پیدا نمی شود و کسانی هستند که در همان حوالی بدون کمترین دغدغه ای  در زیباترین و شیکترین آپارتمان و رختخواب در خواب فرو رفته  اند و به فکر هیچکسی هم نیستند .

زیاد هستند افرادی که بی تفاوت از کنار تمامی مسائل و معضلات جامعه می گذرند و هیچ وقت به کوچکترین مشکل جامعه  فکر نکرده اند .

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی