من نشاني از تو ندارم،اما نشانيام را براي تو مينويسم در عصرهاي انتظار،به حوالي بي كسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا كن،وارد كوچه پس كوچههاي تنهايي شو! كلبهي غريبيام راپيدا كن، كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگيام، در كلبه را باز كن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را كنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشستهام.......... به اندازه تمام انتظارها بی قرارت هستم

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست، به من نگو که چگونه بی تو
زیستن را تمرین کنم، مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد، مگر میشود هوا
را از زندگیم برداری و من زنده بمانم،بگو معنی تمرین چیست، بریدن از چه چیزی
را تمرین کنم، بریدن از خودم را، مگر همیشه نگفتم که توهم پاره ای از منی، از
من نپرس که برای چه اشک هایم به پروانه ها هدیه می دهم، همه میدانند که دوری
تو روحم را می آزارد، تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی
کسیم باشند، نگاهت را از چشمم بر ندار، مرا از من نگیر، هوای سرد اینجارا
دوست ندارم، مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهایم....

