تبليغاتX
مسافر غریب
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 19:29

بعضی وقتا به این فکر می افتم که روزگار واقعا خیلی حسوده ...
وقتی کنار این همه هیاهو و همهمه ،
حتی بعد از دیدن دلشکستگی ها و بی قراری ها ،
باز هم چشم به خرده دل خوشی های باقی مونده داره ...
شاید هم به خاطر همینه که این روزا
به دور از دل نگرانی ها - یا دلگرمی ها - ی گذشته
دنبال بهانه ای برای نوشتن  هستم ...

برایت می نویسم داداشی عزیزم چهارمین نوروز تنهایت مبارکباد.

    .......دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت ومهربانی را نثار من می کرددلم برای کسی تنگ است که سالها چشم به راهش هستم و آمدنش برایم  آرزوی همیشگی شده.کاش می آمدی و  می دانستی که چقدر برایت دلتنگم کاش می آمدی تا یکبار دیگر در عروسی های ایلمان  شانه به شانه هم در شادی ایلمان سهیم می شدیم هفته قبل هم عروسی پسر عمویمان بود و باز هم تو نبودی و غم  نبودنت را در همه لحظات شادی ایلمان حس میکردم زنان و مردان ایلمان  سالهاست که مثل سابق شاد نیستند و همیشه غم بزرگی در چهره ی آنها پیداست .پدر و مادرم هنوز کنار پنجره  آرزو به انتظارت نشسته اند .مادرمان با آنکه  سن زیادی ندارد اما چهره اش کاملا عبوس  است و کاملا معلومه سالهای دوریت رنگ سپیدی را به زلفانش هدیه داده است .پدرم دیگر پیرمردی بیش نیست چون بعده رفتنت از داغ دوریت در خود شکسته است .

بهنام جان اینجا جایت خیلی خالیست  این روزها بوی بهار می آید اما من بهار بی تو  را نمی خواهم

و می خواهم برایت بگویم به اندازه تمام انتظارها  بی قرارت هستم عزیزم

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: شخصي 
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 11:6

 بهارم ، دخترم از خواب برخيز

شكر خندي بزن شوري بر انگيز

گل اقبال من اي غنچه ناز

بهار آمد ، تو هم با او بياميز

بهارم ، دخترم آغوش وا كن

كه از هر گونه گل آغوش وا كرد

پی نوشت:شعر از فریدون مشیری که واسه دخترش بهار گفته


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: اجتماعي 
یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 19:8

صداي پاي بهار طبيعت به گوش مي آيد!به ياد مي آورم كه دلتنگ بهاري هستم كه سرآغاز آمدنش طلوع يك گل است!. طلوع گل نرگس!
در اين روزهاي پايان زمستان، جان غربت را در شوق وصالت، با اشكهايم، مي شويم و مي گويم بيا!بيا كه بي تو تماشاي گل غم انگيز است و بهار با تو بهار است، بي تو امتداد زمستان!شكوفه هاي منتظر بهار من، بي حضور تو، گريانند و ناشكفته، با حضور تو خندانند و بشكفته!
اي نگار بهاري من!پناه مي برم به پنجره انتظار تا شايد ضرباهنگ حضورت را رساتر بشنوم!
اي بهار من ای همه هستی من!نسيم بهار مي وزد بيا كه بي تو بهار را صفايي نيست. بيا كه از فراقت درخت اميدم ناله خشكيدن مي نمايد و در عطش  حضورت مي سوزد.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: اجتماعي 
شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 2:34

 تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب

بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب

تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند هر شب

چه آتش ها كه در اين كوه بر پا مي كنم هر شب

تماشايي است پيچ و تاب آتش ها... خوشا بر من

كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب

مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست

چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب

چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو

كه اين يخ كرده را از بي كسي ها مي كنم هر شب

تمام سايه ها را ميكشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب

دلم فرياد مي خواهد ، ولي در انزواي خويش

چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب

كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟

كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 13:59

داداشی عزیزم

نمیدانم امسال  برایت چی هدیه میگیرم . دلم را برایت خواهم فرستاد تا بدانی که از دوریت چقدر دلتنگم برایت سالها و ماهها و روزها نوشتم و برای آمدنت دعا کردم و اما تو هرگز خیال برگشتن نداشتی سالهای سال است که از من دور شده ای و مسافر لحظه های بی قرار من شده ای اکنون دلتنگ حضور تو هستم عزیزم اما تو هرگز دلتنگی مرا نخواندی اکنون بخوان  ، بخوان که من چگونه بی تو بی تابم و  همانند پرنده ای که آشیان گم کرده باشد خراب و ویرانم آری بی تو من هیچ کس وهیچ جایی ندارم و تنهای تنهایم امسال بهار را صفایی نیست درست است که چند سالی در این سر زمین قحط سالی آمده است اما امسال بیشتر از هر سال قحط سالی آمده است امسال کبوتران عشق آسمان آبی را به امید بهار پیمودند اما خبری از بهار عشق نیست .

داداشی خوبم ، بهنام عزیزم من دلتنگیهایم را فقط برای تو می گویم و غم های پنهانم را با تو بیان میکنم تو ای درد آشنای من و توی ای امید و ارزوی دیرینه من ، من دستهای تو را می خواهم تا به عبادت بهار رفته باشم  من به روح تو قسم می خورم تا هرگز فراموشت نکرده باشم .

پی نوشت: دوستان عزیز در ارتباط با دادش عزیزم بهنام به آرشیو بهنام عزیزم در همین وب سایت مراجعه فرمائید.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: شخصي 
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 12:43

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟

 روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود

عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند

 و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 

شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 15:38
دینى و نمازی که نتواند جلوی دروغگویى و بى‌احترامى به حقوق دیگران را بگیرد، برای جوان ما جذاب نیست
سید محمد خاتمی هفدهم فرودین ماه سال 80 در اجلاس سراسری نماز گفت:«در قرآن وای بر تارکان نماز گفته نشده است، ولى گفته شده است: ویل للمصلین. وای برنمازگزارانى که ریا مى‌کنند یعنى دین را وسیله به دست آوردن و خریدن دنیای خویش کرده اند، آن را دست مایه برخورداری از زندگى‌های اعتباری دنیاکرده اند. والذین هم یرائون و یمنعون الماعون، درد جامعه ندارند. نمازمى خوانند، اما نسبت به بدبختى های موجود در جامعه، بدبختى هایى که انسان و بشریت با آن روبه روست، حساس نیستند. وای بر این نمازگزاران نمازی که نتواند جلوی فریب، دروغگویى، بى‌احترامى به حقوق دیگران، به سادگى آبرو و حیثیت افراد را از تریبون ها وموقعیت‌های مختلف بردن را بگیرد، برای جوان ما جذاب نیست.»
پی نوشت:

قابل توجه همه شما برادران وخواهران عزیز به احترام شخصیت شما نظرات انتقادات وپیشنهادات شما در همان لحظه برای همگان قابل مشاهده است و نمایش نظر پس از تائید را لازم ندانستیم جهت احترام متقابل از نوشتن مطالب یا کلماتی که به دور از فرهنگ ما هستند خودداری بفرمائید.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: سياسي