نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که ببینی
یا چیزی که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست ...
لابد عاشق شده اي؟!
پايين را هم نگاه كن شايد كسي به احترام عشق سر بر سجده ات گذاشته است.
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
![]()
![]()
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
![]()
![]()
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
![]()
![]()
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
![]()
![]()
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
![]()
![]()
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
![]()
![]()
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
![]()
![]()
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
بهار آمده است. عشق، جوانه زده است. غنچه احساس شكفته است.
بهار آمده و شاعر متولد شده است.
بهار آمده است و باران زيبايى باريده و با غنچه بنفشه تو را به ميهمانى خود مىخواند.
بهار آمده است و نقاش، نغمه نيلوفر و نسترن را مىشنود.
بهار آمده است و آواز چكاوك، در چمنزار مىچكد.
بهار آمده است و تو با تبسم، آيههاى خدا را در دشت تلاوت مىكنى.
بهار آمده است و شاعر، سوار زورق شبنم زده شعرش مىشود، در درياى زيبايى مىراند و غزل صيد مىكند.
بهار آمده است و »سينه سرخ« سرشار از سرود، در آسمان آبى آواز، آغوش مىگشايد.
بهار آمده است و هنرمند، در دشت مه گرفته داوودىها گردش مىكند.
بهار آمده است و خدا نقاشى مىكند.
بهار آمده است و... .
و دريغا بر من - تبعيدى شهر - كه اينجا ماندهام؛ با گلهاى پلاستيكى، و ديوار سياه سيمانى، و پنجرههايى بىپيچك و پروانه و پرستو، و تصويرهاى زندگى در قابهاى زنگ زده، و... .
بهارى كه تنها در ذهنم جوانه مىزند و روى كاغذ سرمازده سبز مىشود.
