تبليغاتX
مسافر غریب
شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 18:48
 قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که ببینی
یا چیزی که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست ...
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 9:20

لابد عاشق شده اي؟!
پايين را هم نگاه كن شايد كسي به احترام عشق سر بر سجده ات گذاشته است.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 20:18

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: اجتماعي 
دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 8:51
راه اندازي چت روم وب سايت  جديد
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: اخبار 
شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 17:13

بهار آمده است. عشق، جوانه زده است. غنچه احساس شكفته است.
 بهار آمده و شاعر متولد شده است.
 بهار آمده است و باران زيبايى باريده و با غنچه بنفشه تو را به ميهمانى خود مى‏خواند.
 بهار آمده است و نقاش، نغمه نيلوفر و نسترن را مى‏شنود.
 بهار آمده است و آواز چكاوك، در چمن‏زار مى‏چكد.
 بهار آمده است و تو با تبسم، آيه‏هاى خدا را در دشت تلاوت مى‏كنى.
 بهار آمده است و شاعر، سوار زورق شبنم زده شعرش مى‏شود، در درياى زيبايى مى‏راند و غزل صيد مى‏كند.
 بهار آمده است و »سينه سرخ« سرشار از سرود، در آسمان آبى آواز، آغوش مى‏گشايد.
 بهار آمده است و هنرمند، در دشت مه گرفته داوودى‏ها گردش مى‏كند.
 بهار آمده است و خدا نقاشى مى‏كند.
 بهار آمده است و... .
 و دريغا بر من - تبعيدى شهر - كه اينجا مانده‏ام؛ با گل‏هاى پلاستيكى، و ديوار سياه سيمانى، و پنجره‏هايى بى‏پيچك و پروانه و پرستو، و تصويرهاى زندگى در قاب‏هاى زنگ زده، و... .
 بهارى كه تنها در ذهنم جوانه مى‏زند و روى كاغذ سرمازده سبز مى‏شود.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: اجتماعي