تبليغاتX
مسافر غریب
دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 15:24
می خورد دیوار ها دیوار ها روح مرا


می جود زنجیر ها دستان مجروح مرا


خواب می بینم که توفان سیاهی می برد


خصم عاصی را نه، آری، عصمت نوح مرا


خواب می بینم که درخون ها رها شان کرده اند


آخرین قصّاب آهو های مذبوح مرا


خواب می بینم که دفتر های شعرم مرده اند


می برد مرداب ماتم های مشروح مرا


می پرم از خواب، در بسته است دورم تیرگی است


می خورد دیوار ها دیوار ها روح مرا

منبع: وبلاگ مرواريد باقري

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 16:48
 

فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست! دوست داشتن امری لحظه ايست ولی داشتن دوست، استمرار لحظه های دوست داشتن است

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 7:15

 از انسانها غمی به دل نگیر؛

 زیرا خود نیز غمگین اند؛

 با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند؛

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:38
بگو..

بگو از روزهایی که خاطراتم برایت یخ زدند

بگو از روزهایی که دلت برایم تنگ نبود

بگو از روزهایی که من در آنها نبودم

از روزهایی که آرام بودی و آرام

روزهایی که چه آسان برایت شب شد

و شب هایی که چه آسان به خواب ناز رفتی

و خواب مرا ندیدی

روزهایی که دلت هوای مرا نداشت

و نگاهت بی قرار من نبود

بگو از روزهای بی من...

آسان گذشت؟؟!!!

.

.

.

و من

لحظه هایم گذشت

تلخ و سنگین

با مرور خاطراتت

در مرداب دل تنگی اسیر

روزهایی که به یادت گذشت

روزهای بی قراری

روزهایی که شب نمی شد

و شبهایی که خواب با من و چشمانم بیگانه بود

دلم هوای تو را داشت

و چشمانم همیشه بارانی بود و دلم ابری

غریبه بودم با هر آنچه با تو غریبه بود

و چه آرام با خیالت سخن می گفتم

عزیزم

من دلم تنگ است...

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 17:26
تنها ترين تنهاي تو زخم زبونا خورده بود ...

خدانگهداري نكرد چون قبل رفتن مرده بود

مسافر دلتنگيا از بعد تو بيچاره شد ...

بعد از وداع آخرش رفت و ديگه آواره شد
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 12:43

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟

 روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود

عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند

 و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 19:28
کودکیهایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاقی ساده بود


شب که می شد نقشها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود


می شدم پروانه، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود


زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود


قهر می کردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود


ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 18:29

شاید خاطری نرنجد و شاید کسی نفهمد و هیچ وقت نداند  که از کجا آمده و برای چه آمده و به کجا می رود و در طول زندگی خویش از زندگی چه خواسته است و بر روی این کره خاکی فقط موجودی زنده بوده است .

زندگی فقرا برایم سخت و زندگی ثروتمندان سخت تر از آن است و هیچ وقت نمی توانم این دو عنصر را در کنار هم قرار بدهم چون هیچ وجه مشترکی  در آنها نمی بینم و فقط دنیای تفاوت و اختلاف و فاصله می بینم .

آنهایی را می شناسم که محتاج نان شب هستند و شبها را با شکم گرسنه به صبح می رسانند آنهایی را می شناسم  که در طول عمرشان یک شب با خیالی آسوده به خواب نرفته اند و از فردا ها می ترسند .آنهایی را می شناسم که در زندگی خویش هرگز طعم   خوشی را نچشیدند .آری زیاد هستند افرادی که در کشور پهناور ما شب را بدون کاشانه و سر پناه به  صبح می رسانند زیاد هستند آنهایی که حتی در خیابانهای خلوت شهر در نیمه شبهای سرد زمستان جایی برای آنها پیدا نمی شود و کسانی هستند که در همان حوالی بدون کمترین دغدغه ای  در زیباترین و شیکترین آپارتمان و رختخواب در خواب فرو رفته  اند و به فکر هیچکسی هم نیستند .

زیاد هستند افرادی که بی تفاوت از کنار تمامی مسائل و معضلات جامعه می گذرند و هیچ وقت به کوچکترین مشکل جامعه  فکر نکرده اند .

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 14:17

قصد جـان می كـند اين عـيد و بهارم بـــی تو
اين چه عيدی و بهاری است كه دارم بـــی تو


گــيرم اين بــاغ ، گـلاگـل بشكــوفــد رنگــين
به چه كار آيدم ای گل ! به چه كارم بـــی تو؟


با تو تـرسم به جـنــونم بكـشد كـار، ای يار
من كه در عشق چنين شيفته وارم بـــی تو


به گـل روی تـواش در بگــشايم ورنه
نكـند رخنه بهاری به حصارم بـــی تو


گيرم از هيمه زمرد به نفس رويانده است
بــازهم بــاز بـهــارش نشـــمارم بـــی تو


با غـمت صبر سپردم به قراری كه اگر
هـم به دادم نرسـی، جان بسپـارم بی تو


بی بهار است مرا شعر بـهـاری ،‌آری
نه همه نقش گل و مرغ نيارم بـــی تو


دل تـنـگم نگــذارد كـه بـه الهام لبــت
غنچه ای نيز به دفتر بنگـارم بـــی تو

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 19:12

وقتي از راه برسي
بودنت را زير نگاه احساسم لمس خواهم کرد
صدايت را چه آشنا میبینم و از ديدنت دلم شور و حال عجيبي پیدا میکند
وقتي که بيائي چشم و دلم را فرش راهت مي کنم
از زندان تن رها ميشوم و دل به غوغاي شکفتن تو مي سپارم
وقتي که بيائي باران نگاهم بر تو خواهد بارید و

نسیم صبحگاهی با ترنم آواز قدمهایت جفت میشود
و درخانه ام عطر وجودت می پیچد ، آنگاه چه حس ِ گرمی خواهد بود
مرا از سرمای وجودم میرهاند و گرم میشوم
فقط وقتی از راه برسی برایت باران میشوم
همان بارانی که وقتی از آسمان میبارید
چشمان من نیز بی بهانه آغاز میکرد
بی واهمه از چشمانی که برمن می تابیدند و رد میشدند

من باران می شوم و تو زیباترین بهار من می شوی

و برای همیشه  در کنار من می مانی

 

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 7:39

لحظه ها را چون مسافر باتو مي مانم 

                           لحظه هاي عمر را تا آخر باتو مي مانم

توا زمن گريزان اما چه حاصل 

                               منم كه تادم آخر   باتو  مي مانم 

تو كه ديوانه كردن شد خيالت 

                               منم كه ديوانه وار با تو مي مانم

تو كه عاشق شدي بر مال دنيا 

                           منِ بي بضاعت حاتم وارباتو مي مانم

تو كه لحظه ها را از من گرفتي

                       منم كه ثانيه هاي انتظار با تو مي مانم 

تو نخواستي كه من باشم كنارت

                              يك عمر مجنون وار با تو مي مانم

تو كه بر من جفا كردي هميشه

                        منم كه يك عمر وفادار با تو مي مانم

اگر عاشق شدي از من بريدي

                        بيا كه روزهاي دشوار با تو مي مانم

اگر رفتي كه دل عاشق نباشد

                      منم كه تا قيامت هوادار با تو مي مانم

چه راحت دل بريدي و گذشتي

                            تو رفتي و اميدوار با تو مي مانم

تو كه با رفتنت سوزاندي دل را

                      با دل سوخته و خاكسار با تو مي مانم

تو را با دل چه سودايي بود آخر

                         من گم گشته يوسف وار با تو مي مانم

پی نوشت: شعر فوق را خرداد۱۳۸۲ سرودم هرنوع کپی برداری از شعر فوق بدون اجازه و بدون ذکر نام وبلاگ مسافر ممنوع می باشد و پیگرد قانونی دارد.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 9:21
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني

صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين

ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني

  ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم

چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني

تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند

به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني

دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل

درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

همواره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

پی نوشت : دوستان عزیز  جهت مشاهده فروشگاه وب سایت به پایین صفحه مراجعه فرمائید  و با کلیک کردن بر روی تبلیغات مربوطه شاید چیزی که دنبالش می گردین اینجا بتونین پیداش کنین.همه چیز از همه جا .

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 7:44

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه

 داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

 حس کنی که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی

 که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها

 تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار

بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

 گل من باغچه نو مبارک

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 23:25

 مسافر غریب من جاده زندگیت کجاست
بگو که مقصد دلت تو خونه فرشته هاست
چه قصه ها گفتی برام از روزگار نالوتی
گفتی دیگه خسته شدم از عشقهای دروغکی
سفر یه جور شکایت به خنده های دیگران
چقدر دلم خسته اس کنار من بمون !
حرفهای من هنوز ناتمام تا نگاه می کنم وقت رفتن است
باز هم همون حکایت همیشگی
پیش از اونکه با خبر بشم لحظه عظیمت تو ناگزیر میشه
تو کوله بار خستگی که پر شده از خاطره 

یه قلبی هست که می شکنه
بهت میگه یه حس کور که از این بیچاره دل بکن
دیو فریب سرنوشت می خواهد تو رو جدا کنه
یکی میگه کاشکی نره منم میگم خدا کنه خدا کنه خدا کنه

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 16:45
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم
که اینجا آدمک بسیار اما باز
تویی در شهر خاموشی
همه معنای فریادم
سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزویر
بپرس احوال تنهایی من را
حال اینجایم
مپرس از اتفاق یاُس فرداها
مگو با ما چه خواهد کرد این تقدیر
سلامم را تو پاسخ گوی ای دنیای پکی ها
غبارم من ، تو باران باش
جدایم کن ز این و آن
رها از منت بی مهر خکی ها
سلام من صدای وسعت تنهایی ام
از انتهای غربتم در شب
سلام من همان امید تا صبح است
سلامم را تو پاسخ گوی
گر دست تمنای مرا خواهی که نگذاری
اگر خواهی که ننشینم تک و تنها
در این اندوه و حسرت های تکراری
سلامم را تو پاسخ گوی ...
نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 10:40

نمی دانی چه دلتنگم

چه بی تابم چه غمگینم

چه تنهایم

 تو را هر شب صدا کردم

 نمی بینی

 نمی خوابم

 بیا تا باورت گردد

که بی تو کمتر از خاکم

 ولی با تو به افلاکم

 بیا با آرزوهایم بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری مگر بیگانه ای با من؟

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 18:26

مـــــردها كاين گريه در فقدان همســــــــر مي كنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر مي كنند !
خاك گورش را به كيسه ، سوي منزل مـــي برند !
دشت داغ سينـــــه ي خـــــود ، لاله پرور مي كنند
چون مجانين ! خيره بر ديوار و بر در مــــــي شوند
خاك زير پاي خود ، از گريه ، هــــــي ! تر مي كنند
روز و شب با عكــس او ، پيوسته صحبت مي كنند
ديده را از خون دل ، درياي احمــــــــر مــــي كنند !
در ميان گريه هاشان ، يك نظر ! با قصد خيــــــر !!
بر رخ ناهيـــــــد و مينـــــــــا و صنــــــوبر مي كنند !
بعدٍ چنــــــدي كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسليّت خـــــــود ! فكــــر ديگــــــر مـــي كنند
دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال
جانشيـــــــــن بي بديل يار و همســـــــر مي كنند
كـــــــــج نينديشيد !! فكــر همســـــــر ديگر نيَند !
از براي بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــي كنند

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:4
هر رفتني رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت.

در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز را بياموز.

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 9:10

رهگذر تو که می آیی و هی می گذری و چه مبهوتی و مبهم! به چه ها می نگری؟ و چرا در گذری!؟ پیر این شهر ،شنیدم میگفت؛ آنچه داری و نداری دل توست وآنچه دانی و ندانی تب توست لیک آما تو بدانی بد نیست عشق، آئینه بدخیم شقاوت ها نیست. باز باران وتب گمشده ام می آید زیر بارانی این ماه کبود همچنان می آیی همچنان می گذری مات و مبهوت منم که چرا رهگذری، دل دیوانه ی بی تاب مرا می شکند!

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی 
سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 11:38

حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم حيف غصه هايي كه خوردم چون

 

ازت خبر نداشتم بعضيها وارد زندگي ما ميشوندو خيلي سريع مي روند.

 

بعضيها براي مدتي ميمانند و روي قلب ما رد پا مي گزارند و ما ديگرهيچ گاه

 

همان كه بوديم نيستيم تو مرا مثل خاطره اي فراموش كردي و من تو را مثل

 

خاطره اي به ياد سپردم آخه: اين رسم توست كه خاطره ها رو فراموش كني

 

ولي من عادت كردم به اونا دل ببندم و باهاشون زندگي كنم .

نوشته شده توسط مسافر | لينک ثابت | موضوع: ادبی